منوچهر خان حكيم
162
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
شمسه رسيد ؛ برق چون اين كلمات را شنيد ، با خود گفت كه قاتل شمامه منم ، آيا اين بيچاره كه باشد كه بدين تهمت گرفتار شده است ؟ ! پس برق برخاسته متوجّه آن غار شد و نسيم را بر آن حال ديد . درد بر دلش پيچيده ، چون موى كه بر آتش نهند ، به پيچوتاب درآمد . چند مرتبه خواست كه دست به خنجر كند و خود را بر آن جماعت زند . باز گفت : يك تن با اين همه ساحران چه مىتوانم كرد ؟ القصّه ، از دور نسيم را مىديد و خون دل مىنوشيد . تيرك حرامزاده همان شكنجه را مىكرد تا كه باز رحم در دل سنگين دمامه افتاد . فرمود تا چند پى گردنى به تيرك زدند و از بارگاه بيرون كردند و گفت : اى بىمروّت ! اين بيچاره مرده است و تو از مرده چه مىخواهى ؟ اگر او نفس مىداشت ، اين همه شكنجه چرا مىخورد ؟ اشاره كرد تا پاى نسيم را گرفته از بارگاه بيرون بردند و بر گوشهء صحرايى انداختند . اما برق اينقدر صبر نمود تا شب به سر دست درآمد . با خود گفت : هرچند نسيم را به كشتن دادم ، امّا بايد جسد او را برداشته به خدمت اسكندر برم . پس نسيم را در بلغارى « 1 » پيچيده در پردهء گليم نهاد و بر دوش كشيده متوجّه باغ شمسه شد . چون به نزديك محبّان رسيد ، نسيم را بر زمين نهاد و كلاه عيّارى بر زمين زده ، گريبان چاك نمود . عبد الحميد چون نسيم را به آن حال ديد ، تاج شاهى را از سر خود بركنده ، بر زمين زد و شروع در گريه كرد كه در آن اثنا ادايى از نسيم ظاهر شد كه ايشان دانستند كه او زنده است . فى الحال شربت قندى ترتيب داده در حلق او ريختند كه مهتر دوران به هوش آمد . امّا يارايى « 2 » نشستن نداشت ؛ از بس كه بر او شكنجه زده بودند . پس عبد الحميد روى به شمسه كرد و گفت : اى بانو ! بفرست در شهر ختا جرّاحى بيايد و زخم نسيم را معالجه نمايد . پس استاد « 3 » زادهء جرّاح كه او را غياث مىگفتند ؛ در جرّاحى صاحب وقوف بود . شمسه فرستاد او را آوردند . عبد الحميد و نازنينان را در خانهء على حده فرستاد و خود پردهاى كشيد و نسيم را در بيرون پرده خوابانيد و خود در پس پرده قرار گرفت . غياث را در اندرون طلبيد و گفت : اى استاد « 4 » !
--> ( 1 ) . بلغارى : چرم بلغارى . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . اصل : اوستاد . ( 4 ) . اصل : اوستاد .